داغونم داغونِ داغون . داغون کلمه عامیانه ای است، لفظی نیست که برای دنیای نوشته های رسمی باشد جهان ادبیات کلمات در خور شانش را پذیراست مثل فاجعه ، پریشانی ، یاس و ناامیدی. این کلمه داغون که مثل سرنوشت دور و بر سرم دارد این روزها می چرخد عنکبوتی است هفت سر، تارش را چنان قرص و محکم بسته است که مشت های گره کرده و دستان توانای هیچ موجود زنده ای قادر به باز کردنش نیست نکته بامزه این داغونی این است که هیچ متر و معیاری ندارد نمی توانم بگویم چی هست تنها می توانم بگویم که آن چیز هایی که شما فکر می کنیدهم نیست ! دوست ندارم و دوست دارم هایم قاطی شده است ، مرسوم ترش می شود " ادغام" شده است در این جور مواقع حتماَ دوستان عزیزم می نشینند و من را راهنمایی می کنند اتفاقا دوستان خیلی خوبی دارم که حالم را درک می کنند به اندازه کافی هم دارم اما این تار عنکبوت قطرش انچنان کلفت و قطور شده است که صحبتهایشان به جایی اثر نمی کند دیگر صحبت از " چرا...؟ " گذشته است تقریبا در درون دلم انجایی که قرار است چیزی باشد و مِهری نهفته باشد اثری از هیچ چیز نیست حتی انکار یا اظهار همین عدم یا وجود این موجودیت هم اصلا فرقی برایم نمی کند نه برایم مهم است که بدانید و هم دوست دارم که بدانید که مهم نیست، بی تفاوتی محض نسبت به هر چیز . اگر انسانی جلوی رویم گلویش پاره شود تنها احساسم همین است که بگویم " حالم بهم خورد" اگر ادم مهربانی دست ناتوانی را در خیابان بگیرد خنده ام می گیرد حتی پول را هم دوست ندارم و از بی پولی و پولداری توامان بیزارم حتی دوست ندارم به این جمله فکر کنم که " دروغ میگی اگر بوی پول از زیر دماغت رد شود حتما عوض میشوی " گفتم که نه توقع کمک دوستانم را دارم نه انتظار معجزه ، ولی با همین حس عجیب هم خوشم هم رنج می کشم ، نه حوصله کسی را دارم نه در کنار کسی بودن حوصله ام را سر می برد تازه اگر دور و برم شلوغ باشد و حتی مسافرت بروم کمی ذوق هم می کنم اما باز حسی ندارم . عزا و عروسی برایم یکی است با همان لباسی که به عزا می روم به عروسی هم می روم . نه دوست دارم نفس بکشم و نه دوست ندارم که نفس نکشم. از اجباری زنده بودن خسته شده ام و از این اجبار به زنده بودن هم راضی هستم چون مجبور نیستم که انتخاب کنم که بمیرم و یا زنده بمانم اصلا دوست ندارم انتخاب کنم انتخاب و قدرت انتخاب در حال حاضر برایم اصلا مهم نیست تنها انتخابِ همین انتخاب برایم مهم است اینکه گوشه ای باشم ببینم دیگران میآیند و می روند زنده اند و تلاش می کنند و عرق می ریزند تا به نتیجه ای بالاخره برسند و سرنوشتشان را خودشان تعیین کنند بعد من بعد از مدتها بی هدفی بفهمم که اشتباه کرده ام و سپس آن موقع افسوس زمان از دست رفته ام را بخورم
پیش غذا: بورانی لبو
غذای اصلی: برنج و خورشت بادمجان
دسر: تیرامیسو
تم امشب: تولد بهروز
- سریعتر ، بجنبید ؛ یکی از آنها برمی گردد و با نگاهی سنگین چشمانش را در چشمانم قفل می کند. نمی توانستم از چشمانش فرار کنم، برای اینکه به نوعی عذرخواهی کرده باشم چند قدم جلو آمدم و گوشه یکی از نوپانها را گرفتم و کمکشان کردم که داخل ببرند. زمانی که کار تمام شد طنابهایی را که تا ساعاتی پیش صفحات نوپان را محکم کرده بودند سریع انداختم پشت وانت و پشت رُل نشستم. خودم را جمع و جور کردم و استارت زدم، داشتم شیشه ماشین را بالا میدادم که یکی از کارگرها گفت : نمی مانی یه چایی بخوری ؟
- گفتم : نه امشب مهمانی دارم و هنوز هیچ کاری نکرده ام. باید بروم.
باران تند بهاری زمین را خیس کرده بود و بوی نمور نشسته بر تن خاکِ جاده های چهاردانگه هوش از سرم برده بود وانت را آرام زدم کنار و در گوشه ای از جاده سرسبزش ایستادم و به صدای آب روان در جوی که با قطرات تند باران همراه شده بود گوش میدادم انعکاس صدایش آهنگ دلنشینی می شد که آرامبخش بود اینجا جاده ای رویایی است اگر انتهایش را نگاه کنی به بیراه هایی ختم می شود که دوست نداری بدانی کجاست اما از تماشایش لذت می بری از اینکه اینجا هستی و می توانی کمی از هوای باران زده خاک خورده اش استنشاق کنی لذت می بری اصلا بهار که می شود سرم را بالا می گیرم و پرغرور قدم برمی دارم . دوباره چند نفس عمیق کشیدم.
کمی که از هوای تازه استنشاق کردم ناخوداگاه به فکر فرو رفتم به چند ساعت آینده، به مهمانی و دوستان عزیزم، به اینکه الان تنهایم و در این جاده های دراز و دلتنگ کننده چه می کنم و به اینکه تا دو هفته دیگر که خانواده ام از سفر برگردند باز هم تنهایم. آنها چند روزی است که رفته اند و حالا من این تنهایی را با روزهای پر دغدغه کار خودم سپری می کنم و عصرها به کارگاه پدر سر می زنم و مدام مشغول سر و کله زدن با کارگران و چوب ها و کارگاه نجاری هستم، گاهی در همانجا در اتاقک کوچک گوشه کارگاه همراه با مجید و علی و غلامرضا شبها می خوابم و قبل از خواب تا پاسی از شب مشغول پاستور بازی هستیم و گاهی به اصرار زن عمویم به خانه آنها می روم و شام را خورده و برای خوابیدن و فیلم دیدن آخر شبها به خانه می روم . من از آشپزی چیز زیادی نمی دانم سر رشته ای ندارم بعضی مواقع خودم نیمرو و املت درست می کنم اما بهترین غذایی که بلدم همان نان و پنیر معمولی است. عمده اش به خاطر تنبلی بوده و مقداری هم طبعا به خاطر وجود آشپز خوب در خانه . تا اینکه یک روز حسین پیشنهاد داد در این برنامه شرکت کنیم به قول خودش " حال میده " وقتی دیدم این تنهایی که می تواند موهای حالا دیگر جو گندمی ام را بیشتر سفید کند قید ترس از رسوایی بعدش را زدم و گفتم باشد و شرکت می کنم ولی نگفتم که بلد نیستم و نمی توانم از قدیم الایام آرزویم این بود که هر وقت هوس کردم خورشت بادمجان را بدون اینکه به شخص دیگری بگویم برایم درستش کند بخورم این بهترین فرصت بود، پس پیش به سوی بفرمایید شام.
در راه به خانه عمویم زنگ می زنم هیچ کس گوشی را بر نمی دارد شماره پسرعمویم را می گیرم و متوجه می شوم که زن عمویم ( بانویی که در کمالات بی همتاست) همراه اوست و در حال آمدن از خانه دخترش از کرج هستند و به خاطر بارندگی شدید این روزها در ترافیک آزاد راه تهران – کرج گیر افتاده اند در دلم به شانس خودم لعنت می فرستم اما امیدم را از دست نمی دهم تصمیم می گیرم خیلی تیتروار وسایل و مواد و نحوه پخت خورشت را تلفنی بگیرم دسر را هم که می توانستم درست کنم کاری نداشت حالا دیگر وقت کار است باید آستین ها را بالا بزنم خودم تنهایی شروع کنم . آه چقدر از این لفافه صحبت کردن بدم می آید پس باید خاکی تر باشم و خودمانی تر . اما اول تلفن به زن عمو؛
- بالاخره خودم باید دستها رو بالا بزنم ، زن عمو اگه بتونی از همون پشت تلفن هم دستور پخت غذاها رو بگی گوش می کنم فقط آروم و شمرده بگو که بتونم انجام بدم باشه ؟ ( و بعد من آماده به حرکت گوشی تلفن رو میزارم روی اسپیکر و اسپیکرم تا ته تهش زیاد می کنم و بقیه مکالمه رو اینطور می شنوم)
- باشه زن عمو جان فقط خوب دقت کن.
- چشم پس شروع کن.
- اول باید مایه بادمجونت رو آماده کنی جون غذات به همونه یک کمی روغن بریز ته ماهی تابه و پیاز رو هم خوب ریز ریز کن و بریز توش بعد، هم بزن تا پیازداغت درست بشه .
- درست شه؟
- آره دیگه یعنی طلایی باید باشه اینقدرم وسط حرفهام نپر ممکنه چیزی از یادم بره حالا نوبت گوشتت هست . گوشت را باید تفتش بدی بعد از اون نمک و زرد چوبه و رب و یه خورده هم زعفرون بریز .
با خودم گفتم :چی؟ گوشت تفت بدم !
- خب حالا برای پیش غذات لبویی رو که گرفتی بذارش تو قابلمه و آبم بریز روش و بعد زیر شعله رو روشن کن حواست باشه ها اول لبو رو بشوری ها . بذار خوب بپزه بعد زیر گاز رو خاموش کن و بذار خوب سرد بشه اونوقت بعد از پوست کندن رنده اش کن تو یه کاسه دیگه . وسایلت شسته شده باشه ها ؟ نری اون مهمون های بنده خدات رو اخر شبی روانه درمانگاه کنی ؟
- نگران نباش حواسم هست چشم ، ببین الان پیاز داغم طلایی شده نوبت گوشته. تویه قابلمه دیگه یا اینکه تو همین بریزم ؟
- آخه آدم یه کار رو بی نتیجه انجام بده که چی بشه پس فکر کردی پیاز طلایی کی به درد گوشتت می خوره؟ها ؟
- بادمجونها رو پوست بکن و یه مقدارم نمک بریز روشون یه پارچه نخی هم بنداز رو بادمجون نمک خورده. نمک تلخیِ بادمجون رو می گیره یه نیم ساعتی حداقل بذار باشه بعد یه ماهی تابه هم بردار و اونا رو سرخ کن.
خب پس برم سراغ بادمجونها و بعد گوشی رو قطع می کنم.
یه نیم ساعتی وقت دارم که اینکارها رو جمع و جور کنم واسه بادمجون پوست کنده می شینم کف زمین و میخ تلویزیون میشم تا حوصله ام سر نره کانال آی فیلم داره همسران میده و البته باد هم، همچنان محکم به پنجره ها وشاخه های درخت می کوبه .
دوباره زنگ می زنم .
- خب زن عمو الان چه کنم ؟
- گوشت و مخلفات رو از تو قابلمه تو یه ماهی تابه دیگه بریز بعد بادمجون های سرخ شده رو دونه دونه کنار گوشت ها بذار و آب بریز تو ماهی تابه. قوره هم به اندازه یک لیوان یا 100 گرم داخل خورشتت بریز . اگه قوره نریزی غذات بی طعم میشه غذای بی طعم هم نمره ات رو بالا نمی بره زن عمو جان .بعد زیر ماهی تابه رو کم کن و درش رو بزار تا بپزه.
دارم سعی می کنم که کارها رو درست انجام بدم یه جورایی عرقم در اومده ولی اینبار باید تا تهش برم نه مثل اون جاده فقط بشینم و نگاه کنم چون آخرش همه باید دستپختم رو بخورن ، دوباره صدای زن عمو رو از اسپیکر می شنوم:
- به تعداد نفراتت برنج رو بریز تو سینی و تمیزش کن ، ببینم برنج رو چطور می خوای درست کنی ؟ آبکش یا کته ؟میخوای ته دیگی باشه آره ؟
- معلومه په چی ، برای مهمون هام میخوام بهترین ها رو درست کنم .
- خیلی خب دیگه مزه نریز. افه هم نیا فقط خوب گوش کن. برنج ها رو توی یه ظرف بریز و خیسش کن و نمک هم بریز توش بعد آب رو بذار رو گاز تا جوش بیاد. حالا برنج خیس شده رو آبش رو خالی کن و بعد دوباره تو قابلمه آب جوش بریز. یه خورده هم بهمش بزن تا گوله ای نشن برنج هات و بعد درش رو بذار تا جوش بیاد. جوش که اومد یه مقدار کف میاد رو برنج ها ، اون رو بگیر و دور بریز. بعد برنج رو دوباره اندازه یه ربع بذار بجوشه که همچین نیم پز بشه. یه لیوان هم آب سرد به برنج نیم پزت اضافه کن که برنجت خوب شوکه بشه همچین قد بکشه بعد دوباره اون رو از صافی رد کن تا آبش بره و آخر سر هم آب رو از برنج کاملا جدا کن و تو همین حین قابلمه رو یه آب بگیر و بذار قابلمه خالی 2 دقیقه رو گاز داغ بشه و یه مقدار ته قابلمه رو با روغن چربش کن یه تیکه نون به اندازه ته قابلمه در بیار و بنداز داخلش. برنج رو از تو صافی قشنگ رد کن و بریز تو قابلمه و بعدش مرتبش کن کنارهاش رو جمع و جور کن و با دسته ملاقه چند تا سوراخ تو قابلمه برنجت درست کن که بخار بیاد بالا. نکنه یادت بره ؟ حالا شعله پخش کن بذار زیرش و حدود دو سه دقیقه بعد یه لیوان آب جوش با یه مقدار روغن رو برنج هات بریز و بالاخره زیرش رو کم کن تا برنج دم بکشه.
اعتراف می کنم برنج آبکش درست کردن تا حالا سخت ترین کاری بوده که انجام دادم از قبولی کنکور هم سختره همچین من رو پیچوند که اصلا گفتن نداره تا حالا اینقدر در کاری مستاصل نشده بودم از من می شنوید ای پسرهایی که هنوز بلد نیستید آشپزی کنید برید" برنج آبکش دم کردن " یاد بگیرید فی الواقع آدم رو برا زندگی کردن مهیا می کنه.
- بهروز ... بهروز... حواست کجاست پسر؟ لبو رو رنده کن و یه خورده فلفل سیاه و نمک هم در کنارش بریز تو ماست تا بورانی ات درست بشه. تیرامیسو رو هم که خودت بلدی دیگه لازمه بگم اینو؟
- نه ،نه، آره آره اینو بلدم مرسی ممنون .
بعد کره و کاکائو و خامه و شکر را به اندازه لازم توی مخلوط کن میریزم و هم میزنم تا آماده باشه و یه مقدار شیر هم توی یه کاسه جدا میریزم اونوقت بیسکویت های پتی بورِ دوست داشتنی رو داخل شیر می زنم و خیلی آروم و خوشگل توی یه ظرف می چینم تا ظرف پر بشه بعد نوبت اضافه کردن این سس دوست داشتنی شده و با قاشق هم صافش می کنم سه بار این کار رو می کنم تا حسابی خوشمزه تر بشه بعد تو یخچال میذارم که دو ساعتی بمونه و آماده بشه برای سرو.
نمیدونم ساعت چنده! اما بارون دوباره شروع به باریدن کرده و هوا همچنان تاریک و دلگیره حالا دیگه تقریبا آماده شده ام فقط باید یک دوش بگیرم و...
اولین نفری که میرسه طاهره است. از در که وارد می شه ناخودآگاه می گم: وای خدای من خانوم چقدر خوشگل شدن، تبارک الله احسن الخالقین ، مانتویی پوشیده بود با حاشیه های سنتی با یه شکل و اسلوب خاص که روی ابریشم خام زرشکی خودنمایی میکرد که بندی از جنس مانتوش طرف راسته مانتوشو به چپ میرسونه شلوار مشکی و با کت شکیل و زیباش که زیر مانتو تنش بود که البته یقه ی کتش منقوش به همون طرحهای روی مانتوش بود یعنی همون اسلوب های زرشکی
(طاهره کمی سرخ می شود ولی می دانم که این تعریف حقشه. مانتویی پوشیده بود شیک با آرایشی ملایم که چهره اش را دل نشین تر از همیشه کرده بود )
- طاهره : تو رو خدا بهروز منو اندازه مهتاب اذیت نکن من طاقتش رو ندارم گریه می کنم ها .
خندیدم و گفتم چشم در ضمن طاهره جان شما سوگلی مجلس مایی. سعی می کنم اگر این مهتاب بذاره .
- طاهره: بهروز کتابخونه ات کو؟ کتابخونه را نشونم بده که دوست دارم همین الان ببینمش ،
راهنمایی اش کردم و گفتم بفرما اینم همون کتابخونه نقلی و کذایی من .
- طاهره : وای چقدر خوشگله به به آفرین به سازنده اش البته شما که ایشالاه در ساختش مشارکت داشتی دیگه ؟
- راستش فقط در افتتاحش و موقع روبان زدن اومدم خونه بقیه اش زحمت بابامه.
صدای زنگ اومد و گفت که مهتاب است کمی تعلل کردم و موقع رفتن دم در به طاهره یواشی گفتم که مواظب باش خانومِ طوفان داره از راه میرسه .
- طاهره : ای بدجنس
- مهتاب : سلام تو خجالت نمیکشی من رو دو ساعت پشت در نگه داشتی خیس آب شدم .
- نوش جان ...گوارای وجود ... فکر می کردم بیشتر از اینها جیغ جیغ کنی اولش که بیای
- مهتاب : عوضی
- بهروز: ای جان. مهتاب میخوام بشمارم ببینم تا آخر شب چند تا نثارم میکنی 5 تا بیشتر بگی یه کادو پیشم داری .
- مهتاب : لازم نکرده در ضمن من به تو یک هم نمیدم از الان گفته باشم نگی نگفتی .
- ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم / یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
- مهتاب: اُهوووووع...
- طاهره : بسه دیگه بابا چقدر کل کل می کنید. مهتاب بیا بغلم عزیزم ( آروم همدیگر را در در آغوش می گیرند و بوسه هایی است که نثار سر و صورت هم می کنند و من تازه می بینم که مهتاب هم مانتوی سورمه ای با گلدوزیهای کِرم-قهوه ای با شلوار کتون قهوه ایهِ یکم چسبون پوشیده که وقتی مانتوشو درمیاره یه بلوز حریر کِرم( فکر کنم ) با توپ توپای ریز قهوه ای پوشیده که با تلِ قهوه ای لا به لای موهای نسکافه ایش خیلی همخونی داره)
- ببینم راستی کادو تولدتون کجاست په؟
- مهتاب : میاریم نترس قراره همه رو با یه ماشین حسین بیاره ، حسودِ عقده ای.
- طاهره: مهتاب اذیتش نکن بچه مون رو، تنهاست اونموقع دلش هوای مامان و باباش رو میکنه ها.
- طاهره جان یکی طلبت منتظر باش. راستی بچه ها یادم رفت بگم نوشیدنی چی می خورید؟ چای ، شربت یا آب خنک تگری؟
- طاهره: آب خنک تگری اگه امکان داره.
- مهتاب: شربت ؟ آخه تو و شربت ؟ من چایی می خوام
- چایی هنوز دم نکشیده شربت هم نداریم بهترین گزینه یعنی همون آب تگری رو برات میارم.
- مهتاب : عوضی
رفتم تو آشپزخونه و مشغول آب خنک درست کردن برای بچه ها شدم که دیدم اوناهم خودشون گرم حرف زدن شدند. کاسه پر از یخ های کوچک رو توش یه ملاقه گذاشتم و پارچ آب رو هم از یخچال کشیدم بیرون و بردم گذاشتم جلوشون و گفتم بفرمایید یه آب خنک آوردم براتون که تو زندونها هم باور کن بهتون نمیدنش. تا اومدن چیزی بگن صدای زنگ دوباره بلند شد.
- به به حسین آقا تشریف آوردن بالاخره ( همون تی شرت آبی آسمونی اش رو پوشیده بود با شلوار لی آبی سیر و اون کیف قهوه ای رنگش )
دم در وردوی خونه با حسین ماچ و بوسه است که با خنده دونفری قاطی کردیم و نثار هم می کنیم یه دفعه مهتاب میگه:
- بسه دیگه مردم می بینن فکر بد راجبتون می کنن. تا حالم بهم نخورده از هم جداشید.
- تا چشم حسود دربیاد.
- حسین: خب بهروز جان حالا که نسبت به ما ارادت داری برو اون کادوهات رو از صندوق عقب ماشین آژانس وردار بیار.
- بهروز: بابا دست شما درد نکنه این کارا چیه ؟
- مهتاب : حالا تعارف نکن بابا اگه زوری نبود برات چیزی نمی آوردیم.
میخندم و از پله ها پایین می روم که یدفعه حسین صدام زد و گفت بهروز !
- جون؟
- حسین: کرایه آژانسیه هم مونده البته برای اینکه میزان ارادتت رو ثابت کنی دارم بهت میگم ( صدای خنده بچه ها رو از تو هال دارم میشنوم )
منم میخندم و بلند داد میزنم طوریکه صدام به دخترها برسه
- تا چشم حسود درآد ( بعد از پله ها میرم پایین)
کادوها رو به هر ترتیبی شده میارم بالا و در رو با نوک پام می بندم یه دفعه مهتاب اومد جلوی صورتم و گفت:
- بهروز به خواهرت بگو راضی باشه من اون دمپایی صورتی هاش رو که گوشه خونه افتاده بود پام کردم .
- ای بترکی هی , عوض کمک کردنته؟ بیا اینا رو از دستم بگیر دارن میفتن ، نترس ما آمار دمپایی های خونمون رو داریم نمی گفتی هم می فهمیدم کی بلندشون کرده . چه کادوپیچم کردید این کادوهــــــا رو !
مهتاب که داشت با موبایلش اس ام اس بازی می کرد و با اون هی ور میرفت بالاخره راضی شد و از دو تا جعبه ای که دستم بود یکی رو میگیره و میزارش زمین و یه بسته که به نظر لباس میرسه رو ( اینو از ظاهر کادوش میگم) سریع میگیره و میده به طاهره میگه : بیا اینم کادو شما به آقــــــا بهروز .
می خواستم برم در یخچال رو باز کنم و بورانی لبویی رو که درست کرده بودم از تو یخچال بیارم بیرون که یه دفعه صدای جیغ مهتاب همه جا رو برداشت و ما هم همینطور شوکه شدیم که چی شده !
- طاهره( با نگرانی): چی شده مهتاب ؟ تو که داشتی با موبایلت ور می رفتی چرا اینقدر داد میزنی ؟
- مهتاب: همش تقصیر توئه بهروز. تقصیر تو.
- آخه واسه چی ؟
- مهتاب : تو اگه اون کادوهای وا مونده ات رو خودت میذاشتی زمین منم حواسم رو جمع میکردم و پیغامی رو که قرار بود به خواهرم بدم اشتباهی نمیدادم به یکی دیگه .
- حسین: زکی ، باز این شروع کرد اس ام اس اشتباه دادن. بابا این گوشی به چه دردت میخوره اسباب بازی میخوای بگو برات بخریم ... والله .
- طاهره: حسین اذیتش نکن مهتابم رو . عزیزم حالا مگه چی بوده ؟
مهتاب مِن مِن کنان انگار که کمی شرم دارد از گفتنش میگه:
- داشتم به مهشید هشدار میدادم تو این هوا زود خودش رو برسونه خونه و مامان رو اینقدر نگران نکنه و الا ( اینجا حرفش رو می خورد)
- (در همون وضعیتی که میخوام شروع کنم به مسخره کردنش ): حالا اینبار به کی اشتباه اس ام اس دادی؟
- مهتاب : اسماعیلی
- شوخی می کنی ، کاوه ، کاوه اسماعیلی ؟( هه هه هه هه هه هه هه هه هه)
- حسین: اشهد ان الله الا الله و محمدا رسول الله و البته علی ولی الله
- طاهره : خب حالا عیب نداره کاریه که شده دختر. چرا اینقدر حواس پرتی تو؟
- طاهره ببین از سر شب که اومدی هی داری میگی عیب نداره اذیت نکنید بابا بذار یه ذره بهش بخندیم .
- مهتاب : عوضی ها ، حالا من با این کاوه چه کنم ؟ داشتم تو 3 جبهه می جنگیدم باهاش حالا اون خائن یه جبهه دیگه هم الان باز می کنه برا جنگیدن.
- مهتاب از عقبه ات کمک بگیر بگو نیروی امداد بفرستن .
- حسین : آخه کاوه با تو چه جنگی داره یه خورده حواستو جمع کن به خدا روم نمیشه بگم که می شناسمت
که یه دفعه صدای زنگ رسیدن یه اس ام اس برا مهتاب رسید و حالتش رو همچین بگی نگی عوض کرد.
- خب بسم الله الرحمن الرحیم بچه ها فکر کنم جنگ شروع شد ...
- طاهره : بهروز بس کن دیگه بجا این حرفها پاشو برو اون پیش غذات رو بیار ببینیم چه کردی ؟
طاهره مشغول دلداری دادن به مهتاب میشه و حسین هم داره هی نمک به زخمش می پاشه من میرم آشپزخونه که وسایل پذیرایی رو آماده کنم .
یک سفره گُل گُلی کوچیک که قد و قواره اش بدرد پذیرایی چهار نفر میخوره رو با خودم از تو آشپزخونه میارم بیرون و میندازم وسط هال و میگم بچه ها امشب غذا رو روی زمین سرو می کنیم و کسی هم حق اعتراض نداره بعدا اگه خواستید می تونید از نمره مهتاب کم کنید. حسین جان شما هم بیا کمک کن .
سفره را با کمک حسین پهن می کنم و میرم در یخچال و بورانی لبو رو میارم یه خورده روش رو با لبویی که خیلی ریز ریز رنده اش کردم تزیین می کنم . بعد جلو هر نفر یه کاسه میزارم و میگم بفرمایید بچه ها قابل شما را نداره .
طاهره و مهتاب خیلی آهسته و با وسواس یک کاسه پر می کنند انگار کمی تردید دارند ولی حسین با اشتها می کشد و می خورد اصلا حواسش به بچه ها نیست مهتاب کمی هنوز دمغ است ولی برای اینکه چیزی گفته باشه میگه :
- نه بدک نیست خوشمان آمد.
- طاهره: یه خورده تنده ، توش چی ریختی بهروز ؟
- فلفل سیاه
- حسین : نه تند نیست خوبه
- مهتاب : خب حیف که اعصابم خورده و الّا چند تا آفرین بهت میگفتم پسرکم.
در حالیکه از تعریف و تمجید دوستان کمی مغرور شده ام به چند ساعت پیش فکر می کنم که چه مصیبتی کشیدم سر درست کردن غذا و امیدوار بودم که خوششون بیاد . حسین واسه اینکه مهتاب کمی از این دمغی در بیاد و اون اشتباه رو فراموش کنه شروع می کنه به تعریف کردن چند تا جک. مهتاب هم بالاخره دوباره اون خنده های همیشگی اش بر می گرده . حالا یکمی موضوع رو فراموش می کنه تخصص مهتاب تو اینه که سریع میتونه حالت چهره اش رو عوض کنه حتی اگه غمی اون پشت پنهون باشه .
- بچه ها من یه چیزی یادم رفته ، سالاد درست نکردم با اجازه تون برم کاهو و گوجه رو بشورم .
- طاهره : به به اینطور میخوای نمره بگیری ، همش میگی اینو یادم رفته اونو نیاوردم از حسین هم که داری مدام کمک میگیری بی زحمت این یکی رو هم دو تایی شروع کنید در ضمن پیشبند هم یادتون نره که ببندید به گردنتون تا من و مهتاب اینجا نشستیم داریم حرف میزنیم شما رو با این تیپ ببینیم روحیه مون خوب بمونه و باز مهتاب شروع می کنه به خنده های بلند از همون خنده های اینبار از نوع موزیانه اش.
با حسین مشغول سالاد درست کردن هستم که حسین به من میگه :
- بهروز راستی اون کارتهای تخفیف سینما رو آوردی بزنیم به بدن ؟
- آره آوردم. تو جیب کتمه که مونده تو ماشین میارم برات. یادت باشه خواستی بری بدم بهت. بعد شروع می کنیم از بچه ها غیبت کردن مثل خانم ها در هال .
- حسین: دیروز ایمان رو دیدم شماره اش رو دوباره عوض کرده ؟! بهش گفتم من که دیگه کاری بهت ندارم و شماره ات رو نمی خوام. کار داشتی زنگ بزن بهم.
- بهروز: آخه سه دفعه تو عرض کمتر از یه ماه آدم شماره اش رو عوض می کنه ! آخه چرا ؟ ( هر دو می خندیم)
وسایل شام را با کمک حسین ( کسی که اینروزها همیشه به من در حال کمک کردنه ) می چینیم ومیگم: خب خانومها بفرمایید شام .
- طاهره : به به چه پسرهای گلی. مامان علیرضا و هدیه باید به داشتن همچین مردهایی افتخار کنن.
- مهتاب : طاهره لوسشون نکن. در ضمن حسین هی داره به بهروز کمک می کنه، از نظر من کاری که حسین توش دست ببره نمره اش صفره.
- حسین: باز این حرف زد . من فقط وسایل رو آوردم یه خورده هم کاهو خورد کردم و سس ریختم روشون . بعد شروع می کنه به خندیدن
دیس برنج رو به همه تعارف می کنم ( برنجی که با چه عرق کردنی درست شد) و خورشت رو هم تو یه کاسه با تزئینات کامل از جمله چند تا دونه شاهی که دور و برش ریختم میزارم وسط سفره.
- طاهره: انصافاً بهروز خودت این غذا رو درست کردی ؟ نه خدایی ؟
- په چی ؟
- مهتاب: نظر من که عوض نمیشه نمره اش همون صفره ولی رنگ بادمجونت که به نظر خوبه حالا باید ببینم طعمش چطوریه. برنج ات هم خوب قد کشیده باریک الله دیگه وقتشه بری یه شوهر خوب واسه خودت پیدا کنی.
- طاهره: توی خورشتت به غیر قوره چی ریختی ؟
و من شروع می کنم همه جملات زن عموم را، واو به واو برای طاهره تعریف کردن ( فقط از چهره اش می ترسم طاهره دختر خیلی تیز و باهوشیه سریع می فهمه اگر نکته ای رو اشتباه بگم مچم رو میگیره)
- حسین : طاهره سوال و جواب بسه دیگه، خب معلومه بادمجون و همه اقلامش خوبن اینقدر سوال و جواب نداره که .
- طاهره : واه و واه و واه / توی ده شلمرود/ حسنی تک و تنها بود / نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد کاکلی ، چه خبره ؟ چقدر تعریف؟ مهتاب جون قشنگ مشخصه اینها میخوان تبانی کنن
- حسین : اصلاً نیازی نیست به تبانی ، مهتاب که از همین الان وضعش معلومه تو هم که ماشا الله فقط کانسپت زرشکی !
- طاهره : بله، بله، چی چی شد؟ نفهمیدم !
- حسین: بابا طاهره دست بردار تو دیگه همه جا رو زرشکی می بینی اون از غذات اینم از لباست ، می ترسم سر سفره عقد وقتی عاقد بگه عروس خانم وکیلم یه دفعه بگی : زززررررررشک!!!
و بعد همه، مِن جمله خودم سر سفره شروع می کنیم راجع به غذای طاهره حرف زدن و بگو و مگو کردن.
حالا دیگه بحث عوض شده کسی اصلا حواسش به غذای من نیست از این بابت خدا رو شکر می کنم ولی به نظرم غذام خوب شده بود. غذا تموم شده بود و حالا نوبت تقسیمِ" ته دیگ" بود که طاهره اینجا بیشتر از همه مشتاق خوردن بودو بلند میگه که :
- آخ عجب ته دیگ طلایی نازی شده انگار برنجا تو قابلمه با نون عشق بازی می کردند ، انصافاً ته دیگش فقط به اندازه دو جلد از پروست میارزه
معلوم است که بچه ها خوششان اومده بود حالا دیگه موقع جمع کردن سفره است.
طاهره و مهتاب اینبار به من کمک می کنند و وسایل را جمع می کنند . به مهتاب با خنده میگم :
- خانم شما چرا؟
- مهتاب: خب دیگه دارم از بزرگواریم خرج می کنم برات که یه دفعه فردا نگی اومد و خورد و رفت
- نه بابا این حرفها چیه!
- طاهره : و زندگی شیرین می شود ( سه تایی با هم می خندیم)
خب بچه ها اول کادو ها رو باز کنم، بعد دسر میخورید؟ یا حالا برعکس؟
- حسین : همین ؟ بستنی هم که ندادی بهمون بهروز جون .
- راستش نه هنوز برنامه داریم ولی دوست دارم این کادوهای خوشگلتون رو باز کنم.
- طاهره: باشه بیا باز کن بهروز من که دیدم از اون اول چشمات پیِ کادوهای تولدته
همیشه به خاطر روز تولدم نتونستم جشن بگیرم و با این انتخاب تم، پیش خودم گفتم این بهترین فرصته که یه جشن کوچولو راه بندازم برا خودم ، خب اول میرم سراغ کادوی خود طاهره و میگم که حتما لباسه. حسین می خنده و مهتاب رو هم دیدم که داره به طاهره چشمک می زنه جلد قرمز رو باز می کنم و صدای قرچ قوروچش همه خونه رو پر می کنه و بعد من همین طور بهت زده میگم :
- وااااای طاهره طاهره طاهره ...
طاهره که از چشماش معلومه خودش از کادوش خوشش اومده میگه :
- من که زیاد فوتبالی نیستم ولی میدونم که عاشق منچستری ، اینم شماره ده شیاطین سرخ "وین رونی" معروف که قابل شما رو نداره
- مهتاب: البته بهروز طاهره خیلی گشت یه اصل اورجینالِ اریک کانتونا رو برات گیر بیاره ولی تو بازار الان نیست دیگه .
- نه بابا این حرفا چیه دستت درد نکنه طاهره ممنون. میزارمش کنار، موقع بازی های منچستر می پوشمش و میشینم جلو تلویزیون
خب حالا میرم سراغ کادوی مهتاب، و از همینجا اینبار خنده های از نوع پت و پهن مهتاب رو دارم می بینم.
بازش می کنم اول از تعجب شاخ در می آرم ولی باورم میشه ؛ مهتاب از این شوخی ها تا دلتون بخواد انجام میده حالا اینم روش چند تا کادو بود که اولیش و دومیش دو تا کتاب بود مخصوص کودکان .
خودش سریع کتابها رو برمیداره و داد میزنه:
- یخی که عاشق خورشید شد و البته کتاب پر فروش سال " خیس می شوم" برای گروه سنی " ب" یعنی دقیقا هم سن و سالهای خودت عزیزم و بعد شروع می کنه به دوباره خندیدن و یه دفعه میگه نه صبر کن یه چیز دیگه هم هست. آها ایناهاش : اینم آب نبات چوبی ات عزیزم بیا بگیر . طاهره هم خنده اش گرفته و من هی میگم مهتاب یکی طلبت و در واقع چیزی ندارم که فعلا نثارش کنم خلع سلاح شده ام بهترین کلام همان تکیه کلام خودشه. بهش میگم:
- عوضی
و البته کادوی واقعی اش که یک عدد دستگاه توتال کوره و میگه بیا اینو واست گرفتم تا اون شکم گنده ات رو هم آب کنی. پل جیماتی من ؛ همون کاوه و حسین بسه تو دیگه نمیخواد شکمت رو ببری تو آفساید یه خورده از میثم یاد بگیر نگاه کن چه خوشتیپه .
ازش تشکر می کنم و تو دلم میگم باز این دختر یه آس رو کرد برای ما خدایی دیگه ذهنم طرف آب نبات چوبی نمی رفت
نوبت کادو حسین بود. لبوفسکی بزرگ گفت:
- ببین بهروز این حکمت داره و باید بذاریش کنار اون شش حکمت و رو هم هفت تا حمکت یادت دادم دیگه از این بیشتر چی می خوای ؟
- خب حالا بذار ببینم چیه شاید بی حکمت بود و بعد بازش می کنم .
- یه کلاه کاسکت قرمز برای موتور سوارها
خودش میگه حالا برو حکمتش رو پیدا کن و بعد شروع می کنه به خندیدن و البته خودم فهمیدم منظورش چیه، ولی اینبار من به قیافۀ هاج و واج دخترها می خندم که نمیدونن قضیه چیه !!!
داشتم پا میشدم دسر بیارم که باز صدای جیغ خونه رو برداشت. اینبار طاهره بود و داشت داد می کشید سوسک سوسک و با انگشت اشاره اش مسیر حرکت شاهانۀ سوسکِ بینوا رو به همه ما نشون میداد. داشتیم نگاه می کردیم که مهتاب دمپایی صورتی رو برداشت و محکم زد تو سر سوسک بدبخت و کشتش بعد با یه حالتی بهم نگاه کرد و گفت: این چیه وسط خونه ؟
- خب سوسکه دیگه حتما چون هوا بیرون بارونیه اومده تو خونه که سرما نخوره
- مهتاب: واقعا که پُررویی .
- دمپایی صورتی رو بذار اونور کثیفش کردی. الان میرم یه دستمال برمی دارم و جمعش میکنم این نعش کشی رو...
- مهتاب: واقعاً که.
- طاهره : مهتاب جون دستت درد نکنه.
- خب "مهتاب سوسک کش" شما باید اسمت بره تو موزه دخترهای شجاع دلِ این سرزمین مگه نه حسین ؟
- حسین: ها ؟ آره، مهتاب سوسک کش، مهتاب پشه کش. تار و مار می کند....
- مهتاب: بهروز و حسین هر دو تون یعنی عوضی هستید ها ببین طاهره رو چطور ترسوندید آخه
- طاهره: مهتاب منم میخوام صفر بدم دیگه حالا
موقع آوردن دسر بود سینی تیرامیسو رو گذاشتم روی میز مبلِ وسط هال و خودم هم نشستم کنارش و بشقابها رو گذاشتم جلوشون و گفتم بفرمایید .
- حسین: بهروز این چی بود ؟ تیرامیسو؟
- مهتاب : ببینم اینجا چنگال پیدا نمیشه ؟
- حسین آره، و مهتاب چشمهات رو باز کن چنگال همون بغل رو عسلی کنار مبله.
بچه ها می خورن و از ترکیباتش دوباره می پرسند . من هم اینبار کاملا مسلط جواب میدم که بالاخره زنگ خونه خورد و آهی کشیدم و گفتم بالاخره سوپرایز رسید.
- حسین : این سوسول بازیها چیه؟
در رو باز کردم و دوستم احمد با گروه موزیکش را به بچه ها معرفی کردم البته حسین ومهتاب میشناختنش و تو جمع ما طاهره فقط احمد رو ندیده بود.
- بچه ها احمد برای تولدم کادوش رو اینطور گذاشته کنار که گفته میام خونه برات هر چی خواستی میزنیم و میخونم . بچه ها احمد این روزها خیلی خوب ساز میزنه ، مگه نه مهتاب؟
مهتاب: ها ؟ آره و شروع می کند به خنده های اینبار شیطانی و میگه حالا دارم برات آقا بهروز.
تا احمد و گروهش آماده میشن که شروع کنن بچه ها همه یکی یکی آهنگ های درخواستی شون رو میگن ولی من میگم اول خودم احمد.
- آهنگ بارون بارون گروه رستاک رو بزن و احمد میخنده و میگه :
- مطمئنی ؟ ( به لهجه لری ) جورِ خومون؟
- آره بابا جون، بزن.
- مهتاب: بهروز باید با این آهنگ برقصی ها...
- ببین مهتاب، من همین یه مدل رقص رو بلدم حسین اون دستمال رو بده به من و خودت هم بیا وسط
- حسین: برو بابا.
- طاهره: آره تو هم پاشو حسین ببینم چه می کنید ها .
و من میگم چاره ای نداری باید بیای وسط اولا لذت رقص به جماعتشه در ضمن تو فقط همون کارهایی رو بکن که من انجام میدم پات رو دو بار بذار جلو و بعد یک قدم عقب برو. دستت هم که تو دست خودمه چوپی هم که کلا دست خودمه نترس بیا این مهتاب رو آرزو به دل نذاریم در ضمن دوم و سوم هم نداره ...
- حسین : پس لبوفسکی و حکمتهاش چی میشن؟
- ببین لبوفسکی هم اصالتاً یه لُر اصیل بوده...
که احمد دیگه شروع کرده به زدن . یک و دو و سه ... داره با اون صدای باحالش می خونه :
بارو بارو بارونه هی (2) دستتو بده دستِم چِش انتظارم هی (2)
گل باغِمی تـــو (2) چَش و چراغِمی تو ( 2)
دخترها حسابی آدرنالین خونشون بالا رفته . این خاصیت موسیقی لرهاست و دارن دست میزنن و ما هم اون وسط برای خودمون یه رقص درست و حسابی لُری داریم بپا می کنیم.
بعد از رقص ما آهنگ های درخواستی ادامه داره و احمد هم همه رو از شماعی زاده تا لیلا فروهر وداوود بهبودی ماشا الله با سه تار میزنه !!!
آخر شب شده و احمد و گروهش از ما خداحافظی می کنن. بچه ها هم میخوان برن، ولی یه مشکلی پیش اومده که آژانس دم محله مون به خاطر بارون و هوای بد ماشین نداره منم به مهتاب گفتم:
- ببینم مهتاب امشب چند تا عوضی گفتی ؟
- من چه میدونم این چرت و پرتها چیه میگی ؟
- الان موقع جایزه دادن به توئه ، میرم وانت رو روشن می کنم و شما و طاهره رو می رسونم .
- طاهره : واقعاً میخوای ما رو با وانت برسونی اصلاً جامون نمیشه که ؟
- مهتاب: نه نه جا میشیم فقط یه ذره مهربون تر میشینیم.
- ببین اصلاً این دختر همه چی تمومه. باریک الله. حسین پاشو ببینم.
- حسین: بهروز ولم کن تو رو جون هر کی دوست داری.
- پاشو بابا تنبلی نکن خوش میگذره
چهار نفری نشستیم تو ماشین دخترها دو نفری رو صندلی کنار راننده با جیغ و داد و خنده نشستن مهتاب سمتِ در و طاهره سمت خودم نشست و من و حسین بهم فشرده تو فرمون جمع شدیم با یه بسم اله، راه افتادم و به بچه ها تذکر دادم که :
- حسین و مهتاب فقط شیشه ها رو بدید پایین تا جا بیشتر باز بشه
که دیدم مهتاب ماشا الله داره شروع می کنه به خوندن و بلند داره میگه : اگه یادش بره که وعده با من داره / وای وای وای ، بعد خودش و طاهره در حال ضرب گرفتن و زدن روی داشبورد و درب کنار وانت هستن از من و حسین طلب ادامه آهنگ رو دارن حسین هم ریز شروع کرده به ضرب گرفتن ولی تو همین حین به من میگه:
- بهروز راستی اون کارتهای سینما چی شد؟
- تو کتمِ ،حسین بکشش بیرون.
- حسین : بابا مگه مجبور بودیم همه با هم بیایم بیرون .
- خفه شو عوضی ، کارت رو بکش
بعد من و حسین به این عوضی آخر می خندیم و مشغول همخوانی با دخترها می شیم.
